نتایج جستجو برای عبارت :

داستان ماساز داداشم

این کرونا هم تو خانواده ما چه جنجالی به پا کرده! مامان من از دو هفته پیش مریض شده بود و دکتر هم تشخیص داد که سرما خوردگیه. خلاصه دیگه مریضیش خیلی طولانی شده بود و همش با خودمون میگفتیم: آخه کدوم ویروس سرماخوردگی تا حالا دو هفته طول کشیده؟، تصمیم گرفت بره تست کرونا بده که متاسفانه جواب تست PCR مثبت شد! بعد از این قضیه من، بابام و داداشم هم آزمایش آنتی بادی کووید دادیم. منتهی داداشم تست PCR هم داد که جواب جفتش منفی شد.
خب بگم که یه لباس ی نزدیک مدرسه ای ک درس میدادم باز شد پسره یه پسر معمولی متولد۶۵ بود که عاشق بنده شد و هی پیام میداد منم قهوه ایش کردم و گفتم وقتم پره پیام نده و از این حرفا بعدش پیام نداد اما آمارمو درآورد که قبلا نامزد داشتم بعدش معلم علوم راهنماییمو پیدا کردم عاقا زده تو کار ازدواج خواهرشورشو معرفی کرد به داداشم رفتیم سرقرار دیدیمش تا اینکه دختره با عکسش ۱۸۰درجه فرق داشت وسیاه وزشت بود و میخورد تا سر ناف داداشم بعد معلممون پسرخالشو م
اون پیراشکی شورا بوداااااااا اونارو امروز مامانم اورد سر سفره داداشم بعد ناهارش یدونه برداشت داشت میخورد بعد مامانمم یکی برداشت یک سومش و خورد گذاشت برگشتم رو به داداشم گفتم باید جوره مامان خانومتم بکشی و اشاره کردم ب پیراشکیه مامان داداشمم به نگا کرد بش بد گف من همینم دیگه نمیتونم بخورم ی نگا ب پیراشکیه نصفه خودش کرد گذاشتش گوشه ظرفشو دیگه نخورد بیچاره راس میگف:/ منم ک خوردم تو طول تموم مدت قیافم مث اون موقع هایی بود ک خرمالو میخوری دهنت گ
من و داداشم موقعی که داشتیم اینو دوبله می کردیم هزاربار خندمون گرفت انقدر که گلو هامون دیگه خشک شد ما که خیلی خوشمون اومد امیدوارم شماهم خوشتون بیاد.بنیتا دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
از همه جا بی خبر بودم، زل زده بودم به ماشینا که داداشم دونه دونه جا می ذاشت و هردفعه م کلی غر به جون می . یهویی توی ماشین بحث بالا گرفت که شرایط برای بچه دار شدن خوب نیست، سنمون داره میره بالا و اگه بچه دار نشیم دیگه نمیشه و این حرفا.داداشم حواسش نبود انگار، یهویی پرسید بابا و مامان من چندسالشون بود مریم به دنیا اومد؟ سکوت مطلق شد، دیگه نه کسی مسخره بازی درمیاورد، نه بحث می کرد و نه هیچ چیز دیگه ای.پریا آروم گفت خب حالا نمیخواستن پیش اومد
داداش من 21سالشه ولی چون ماشالله قدش بلنده و ریشو این چیزا بهش میخوره بیست و پنج به بالا باشه، تو خانواده ما چه پسر چه دختر یه سری محدودیت داریمو مادرم به شدت رو بچه هاش حساسه و چون دورو اطرافش زیاد دیده میترسه کسی بلایی سره بچه هاش بیاره بخاطر همون داداشام هیچ وقت تا این سن شب جایی نرفتن یا تا دیرقت بیرون نبودن ،الان یه دوسالی میشه این داداشم دیگه اصلا به ما اهمیت نمیده از وقتی تو ی شرکت استخدام شده دیگ حتی نمازم قبول نداره. خیلی وقت پیش دادا
دل ادم کباب میشه وقتی ابجی کوچیکش این جمله یا چیزای شبیه اینو استوری میکنه. حس میکنم سنش کمه برای بی پدر بودن. بیشتر ازهمه دلم برای اون میسوزه. و بعدم بقیه خانواده داداشم حالا،تنها مرد خونوادست. که اونم یه نفر دیگه اسیرش کرده.
سلام به همگی از وقتی محمد اون حرفا رو ازش زده شدم و سرد شدم گفتم بزارمش کنار اونم ب بهونه شلوغی دیر سین میکنه و جوابم نمیده زیاد بعد بهونه میاره ک ماشین زیر پا داداشم من مغازه شلوغه و.این وسط یه خواستگار شغل رسمی اومده واسم که چاق و خوش چهره نیست معمولی ولی با شخصیت و مهربون
داداشم می گفت از بین همه ی اذکار سبحان الله را بیش از همه دوست دارد و علت این علاقه اش بقول خودش این بود که این ذکر باعث می شه آدم با خودش مرور کند که خداوند پاک و منزه است از هر آنچه ما در توصیف او می اندیشیم. از من پرسید تو بیشتر کدوم ذکر را دوست داری؟ ذکری که فکر می کنم سال گذشته بیش از همه اذکار گفته ام را به او گفتم. یا محل الکنوز اهل الغنا گفت: تا اونجایی که من یادمه دین افیون توده ها (فقرا)بوده!! فکر می کنم کمی تک بعدی شدم.
سابقه نداشته داداشم از مغازه بره بیرون بعد نیم ساعت قبل تموم شدن تایم کاری اونم روز بجز پنجشنبه زنگ بزنه بگه تعطیل کن بیا. وقتی رفتم سرچهارراه با این چشای ضعیف یجوری ماشینشو تشخیص دادم. رفتم سوار شم دیدم اعظم هم با اونه. فکرمیکنم کلا رفته بود اعظمو بیاره بعد پاشه بیاد اینجا بعد منم سوار کنه شروع کنه به حرف زدن. بگه زشت نیست دوتا ادم به هم میرسن درو دیوارو نگا کنن و به هم سلام ندن؟ رمز همیشگی
روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داد
روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داد
روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داد
روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داد
ینی من تحت تاثیر این حرف دخترا قرار گرفتم:واسه این کارا زودهینی هااااولی باید صبر کنی
 
*************
 
یه مدت بود که داداشم هر هفته میومد یسری متن میداد بهم میگفت واسم پاور پویونت درست کن برای تحقیق علوم.نگو از بچه های کلاسشون پول میگرفته برای تحقیقشون پاور پوینت درست کنهدی تی آموز
دیشب تولد یکی از دوستام بود دوست که چه عرض کنم باس بگم داداشم دو سالِ باهم دوست شدیم انگار صدسالِ همدبگه رو میشناسیم ، قرار شد شام بریم بیرون !! جاشو من انتخاب کردم ! جمال و حامد و ممد و جلال و پوریا همگی با خانماشون اومده بودن ! قبل از رفتن بهش اس دادم ک نمیام آخه حس غریبی داشتم مثل حس تنهایی خلاصه هرجوری بود راضیم کرد یکی از بهترین شب های عمرم بود بعد از تولد مهتاب بهترین تولدی بود ک رفته بود جوش خیلی خوب بود حس میکردم با خانواده ی خودمم ! به خان
الان کجایی حالت خوبه؟ مطمعنم که خوبه خیلی بهتر از روزاییه که توی بیمارستان با لوله بهت اب میدادن یا توی خونه نفست بالا نمیومد بهتر از اون روزای در بدریه که اجازه نمیدادن کسی بیاد ببینتت و توحتی نمیتونستی حرف بزنی به پرستارا بگی چی میخوای یا اگه جابجات میکردن بگی یواشتر،اینجام درد میکنه بهتر از اون روزیه که داداشم اومد گفت پدر وقتی صداش میزنم نگام میکنه دیگه نمیتونه مردمکشو ت بده از اون پنج سال اخر زندگیت که حتی تصورش برای یه ادم غیرممکن
تولدت مبارک مهرداد جان
ببخشید زود تر نفهمیدم چون یه ذره سرم شلوغ بود
امیدوارم هزاران ساله بشی
راستی
داداشم میشی
یاسمن هستم میخوام برم کلاس دهم. درسته یه ذر.رهام کلیپ بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
امروز برا بار صدم دیدن فیلم جومونگ .(البته فکر کنم این قسمتو قبلا ندیده بودم!!) یه سوتی گنده توی فیلم کشف شد البته اول داداشم متوجه این سوتی گنده شد! توی صحنه ای که جومونگ رفت زیرزمین قصر زوانتو که حالا تبدیل به قصر خودشون شده. اون قسمتی که جومونگ داشت آینه نقره ای رو میدید و در حال تعجب بود . دست یکی از عوامل پشت صحنه ، پشت سرش ظاهر شد ! بنده عاشق سوتی گرفتن از فیلمام ! انگار راز مهمی را کشف کرده ام تا یافتن سوتی های بعدی در فیلم های بعدی
امشب یه اتفاق جالب افتاد. میدونین که اومدم مشهد خونه بابام. در پی اتفاقات اخیر در منزل پدری. خواهر کوچیکم که گفتم یه خواستگار آلمانی داشته سه چار سال پیش و میخواد بره ولی خونواده موافق نیستن چون پسره اصالتن افغانیه.ولی اون هربار میاد ایران میاد خواستگاری خلاصه خواهرم گفت شماره تو رو بدم با تو صحبت کنه خیلی داداشم بد حرفاشو به خونواده انتقال داده بود. خلاصه شماره منو داده بود و اون بهم زنگ زد چون نمیخواستم جلو مامانم باهاش صحبت کنم گفتم پیام
زن داداشم رفت سونو و جنسیت بچش مشخص شد جنسیتشو هیچکسی جز خواهرش نمیدونست قرار شد مهمونی بگیره گفت بیاید کرج مامانم گفت مهناز تا کرج سختشه تو ماشین بشینه برای همین اونا اومدن تهران و رفتیم پارک خواهرش بادکنک های صورتی و ابی گرفت بود با کیک و بادکنک مشکی از اونجایی که بر اساس حالت های الهه میدونستیم پسره همه بی ذوق بودیم خود الهه هم سالها پیش سونوگرافشون کار کرده از رو ضربان قلب میفهمه جنسیت چیه. هی میگفت مهمونی گرفتیم دور هم باشیم وگرنه که جن
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا.دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : "چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم "
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد .بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا.دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : "چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم "
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد .بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
ساخت خودمه کپی ممنوع.خیلی دوستون دارم.و یه خواهشی دارم،اونم اینه که روز تولدتون رو اینجا بنویسید.سال رو نمیخوام روز رو میخوام.(اسمتون رو بگید).خلاصه عاشقتون .وانیا دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
فندوقم امتحان زبان داره و مشغول کار با وروجکم خودم یکم هورمونهام بهم ریخته و کلافه ام سه شنبه رفتیم تهران طبق برنامه آقای پدر ساعت ۴ پیاده راه افتاد ۲۰ کیلومتر رفته بود که ما ساعت ۷.۳۰ رفتیم سوارش کردیم منو فندوق بعد از راهی کردن آقای پدر رفتیم هفت حوض و کلی کردیم عصر هم باهم برگشتیم . منتظر نتیجه هستیم انشالله که خیره چهارشنبه کلاس نقاشی نرفتیم چون داداشم اومده بود و ما رفتیم خونه مامی و نمیدونن روز قبل ما تهران بودیم چیزی نگفتیم عمه کو
امشب مهمونی دعوت شدیم خونه خاله با خانواده مادری خونه خاله اتاقم *_* دلم تنگ شده برا اونجا برا اتاقم باورتون نمیشه دلم پر میکشه برای اون روزا البته بجز ماه آخر :\ شاید زشت باشه مهمونی خانواده پدرم رو نرفتم و مهمونی خانواده مادرم رو میرم :\ خیلی لاغرم این چندروزه سیب زمینی زیاد میخورم :\ نصفه شبی سیب زمینی سرخ میکنم با داداشم میخوریم :| الانم پیش پای شما سیب زمینی خوردم شام امشبم ته چینه نمیشه ازش گذشت .
ج ر: مگه خانم سر کلاس نگفت اردو داریم؟؟؟
+وااای ببخشید حواسم نبود
سرشو انداحت پایین و رفت پیش اکتاویا و بچه ها
جاسپر پسر کیوتیه، مثل داداشم میبینمش ، تازه ه.یارا دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
یه شب خونه خواهرم بودم.شنیدم روژان سه ساله به مامانش می گه:مامان من خونه ی عمه بودم یهو یاد خاله فاطمه افتادم و عاشقش شدم.:))بعد به مامانش گفت مامان داداش رو خیلی دوست دارم.داداشم مهربونه منو بوس کرد.ساعت سه شب هم تو تاریکی اومده بالای سر خواهرم می گه مامان قربونت برم خیلی عاشقتم:) الان دلم می خواد یه کتاب در مورد این موجود نازنین بنویسم.روژان خیلی خیلی پر احساسه.و مدام هم حسش رو بیان می کنه.خواهرم می گه هر شب که از سر کار برمی گردم بهم می گه ماما
سلام بر شما :) امشب اومدم خونه ک ی فایل رو پرینت بگیرم . دیدم دیشب داداشم و دوستش داشتن کامپیوتر و خرابی هاشو درست میکردن زدن مو حذف کردن انقدررر عصبانی شدم کلی چیز میز داشتم تو تلگرامم و تو اینترنتم ک همه سایتا برا ا فیلتره دیگه پیدا کردم سایفون رو و کارم راه افتاد منتها فایل پی دی افم مطالبش عکس گرفته بود پرینت ک گرفت واضح نبود . نمیدونم چیکار کنم من این فایلو نیاز دارم تا روز کنکور خودمم ک گوشی ندارم باید گوشی خانواده رو ب
سلام بچه ها وایییی چقدر حال میده نوشتن برای شما من کیوانم داداش همین گلیچ ترپ گیمر یا دییر گیمر اینو اینو دوست دختر داداشم (البته فکر میکنه هیچکدوم از افراد .بهمن کلیپ بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
اولین بار بود سپاه مى آمدم. دیدم خیلى از بچه هایى که مى‌شناسم، آنجا هستند. بیشترشان رفیق هاى سید على، داداشم بودند. غلام من را دید. پرسید «تو اومده اى اینجا چى کار؟»از این که توى جمع به این شلوغى، یکى من را تحویل گرفت، خیلى ذوق کردم.
با نوای کاروان
روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داد
دو و نیم سالم بود و داداش چهار سالم خودشو خیس کرده بود؛ مامان بوسیدش و بهش گفت ایرادی نداره. دلم خواست؛ حسودیم شد. همه آبی که تو تنم بود رو جمع کردم تا با نهایت فشاری که میتونستم خودمو خیس کنم. بابا که اومد مامان گفت بیا ببین  پسرت چه حماسه‌ای آفریدههنوزم هر وقت صحبت از حماسه میشه یاد همون قضیه می‌افتم. اگه نویسنده بودم یه کتاب برا بچه‌ ها مینوشتم و تقدیمش می‌کردم به همه قهرمانایی که هیچ‌وقت حماسه‌ هاشون کس دیگه‌ ای رو خیس نمی‌کنه.+خودم
بچه كه بودم فك میكردم بزرگ شم معلم میشم یه خیریه درست میكنم كه داداشم رییسش باشه یه تاب صورتی میخرم كه جای بچگیام بچگی كنم یه لباس زیبای سبزابی یه چادرساده یه خونه وسط یه باغ ساده توروستای خوشگل كه كنارخانوادم كم كم میسازیمش درختایی كه بسلامتی اینده ورشدشون باهمسرم بكارم و.كلی ازین ارزوها!هرشب ك میخابیدم باشمردن روزایی كه كی قراره فلان ساله بشم می خابیدم
ازیه روزی اماانگاریهوبری توزمستون همه چی عوض شدومنم شدم عوضی!هنوزعوضیم بخاطراینه
برگزار کننده دوره های آموزشی کاربر ماساژ با اشتغال زایی برای هنر جویان نمونه با اعطای مدرک از سازمان فنی و حرفه ای
برگزار کننده دوره ماساژ صورت، ماساژ آروماتراپی،ماساژ سوئدی، رفلکسولوژی(ماساز پا)
برگزار کننده کارگاه آموزشی تهیه روغن های گیاهی، درمانی ،زیبایی- کاربرد اسانس ها و روغن های گیاهی در درمان بیماریها
برگزار کننده کارگاه مهارتهای سبک زندگی سالم از دیدگاه طب سنتی
مرکز تخصصی خدماتی و آموزشی پیک شفا
از آخرین باری که داستانمو گذاشته بودم حدود 8 ماه می گذره الکی الکی چقدر زود گذشت. تصمیم دارم دوباره ادامه داستانمو بنویسم و اینم بگم که این داستان خط به خطش واقعیه و هیچیشو از خودم درنیاوردم. (داستان رابطه من و امین) کسایی که داستان منو خوندن منتظر ادامه ی داستان باشن و کسایی هم که تا حالا داستان منو نخوندن از قسمت "برچست های وب" هشتگ "داستان ما" رو باز کنن و تمامی قسمت های داستان مارو بخونن نظرات شما باعث دلگرمی منه.
صرفا جهت خنده سری جدیدﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎ داداشم ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺎﺷﺪ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﺯ ﻣن ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﯽ؟ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﺮﺩﻡﺗﻮ ﮔﻮﺯﯼ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺍﺩﯼﮐﻪ ﻓﮑﺮﺷﻢ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ.
داستان کوتاه " طلب آمرزش " یکی از چند داستان کوتاه کتاب " سه قطره خون " به قلم صادق هدایت است . روایت داستان از زبان سوم شخص گفته میشود . در ابتدای داستان تصاویری از طبیعت و کاروانی که به سمت کربلا به قصد زیارت در حرکتند ، در اختیار خواننده قرار میگیرد . رنج سفر سی و شش روزه همراه با خستگی و گرد غبار و گرمای بیابان فضایی را به نمایش می گذارد که گویا به قول راوی : * " نفس آدم پس می رفت ، مثل اینکه وارد دالان جهنم شده باشند." ولی زوار داستان بنا به اعتقاد
امروز بابای سعیدو دیدم، اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که از ذوق تو صدام معلوم بود! اونم خوشحال شد و از چشماش معلوم بود!باباشونو توی اینستاگرامم دارم و دوتا پسراش که دوستام بودنو دیگه ندارم????‍♀️????الان ع بابامو کنار دریا، داداشم بهم نشون داد، اینقدر از دیدنشون ذوق کردم و خوشحال شدم که دوست داشتم برای سعید فورواردش کنم و بهش نشونش بدم!!! بعد به این واکنشم لبخند زدم، هنوز ذره ای ازین ادم درون من هست! اون لحظه هایی که ذوق زده میشم هنوزم گا
روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داد
خب داستان نویسنده ی دیگمون به نام Shanic.the.h.h ایشون در حال نوشتن دو تا داستان براتون هستن که یکیش اینه. اما این داستان یکم محتوای دارک و خشونت و محتوای بزرگسال داره پس پیشنهاد میکنم از سن +۱۴ سال این داستان رو بخونن و زیر این سن بنظرم بهتره دنبالش نکنید.
داستان ها همیشه در حال گذر هستن داستان ها ممکنه جذاب باشن ممکنه ناراحت کننده اما داستان زندگی ما ادما متفاوت هست هر کس یک داستان جذابی برای گفتن داره هر کسی میتونه یک داستان جالب شنیدنی اما سوالی که مطرح میشه چرا برخی از داستان ها انقدر غم انگیز و تلخ هست چرا برخی داستان ها انقدر جذاب شنیدنی هست به نظرم یک جای کار یک اشتباهی رخ داده یک دوره ای از کار یک اتفاقی رخ داده که انقدر داستان ها غم انگیز میشن یا برخی دداستان ها جالب و جذاب میشن سرنوشت
من تخصص و تجربه داستان نویسی را ندارم ، اما ؛ گهگاهی داستان های کوتاه و نیمه بلند ، که از ویژه گی های هنرمندانۀ داستان نویس برخوردار باشد ، مرا با خود تا پایان داستان می کشاند . { اصغر نگونبخت } داستان کوتاه ، اثر نویسندۀ پُرتلاش ، جناب جلال الدین آرین و { انتحاری } داستان نیمه بلند ، نگارش فهیم کوهدامنی ، فعال مدنی را حتمن شما عزیزان خوانده باشید ، این دو داستان کوتاه و نیمه بلند ، که نزدیکی های مشابه با هم دارند ، دستم را گرفت و مرا تا نقطه نا مع
از آخرین باری که پست گذاشتم ۴ پنج روز میگذره، خب این چند روز پست نذاشتم چون خیلی مشغول بودم و اصن وقت نداشتم!سه شنبه قبل ساعت ۱۲ شب بود از خوابگاه اومدم بیرون. رفتم ترمینال، ساعت یک بلیت داشتم. حدود ساعت ۹ و ده بود که رسیدم خونه. دوباره داداشم مریض شده بود و بی‌حال بود، البته وقتی بازی میکرد خوب بود تقریبا. با مامانم بردیمش دکتر و دکتر گفت یه سرم و آمپول بزنه. خلاصه تا ساعت ده مشغول بودیم برا کاراش. دوباره فرداش کلی خورده‌کاری داشتم و فقط تونست
کتاب بیابانی و هجرت شامل دو داستان کوتاه است. این داستان‌ها ابتدا در زمانی نوشته شدند که دولت آبادی مشغول نوشتن کلیدر بود. او برای اینکه درون مایه و ایده‌ی اولیه‌ی این داستان‌ها از یادش نرود آن‌ها را یادداشت می‌کرد. مجموعه‌ی این داستان ‌ها در کتابی به نام کارنامه‌ی سپنج منتشر شد. بعد از چند سال این داستان‌ها به صورت جداگانه و مستقل توسط انتشارات نگاه منتشر شدند. خلاصه داستان بیابانی و هجرت ‌‌کتاب بیابانی و هجرت شامل دو داستان کوتاه ا
دیگه از اون روز روی پرونده های مالی ریز شده بودم و بیشتر دقت می کردم هرچند فایده ای نداشت و اطلاعاتی که میدادم مثل اطلاعات اقای گنجی لاپوشانی میشد . چند روزی گذشت تا بودجه لازم رو برای ساخت کارخونه برای شرکت در نظر گرفتن و با جلسه ای که توی دفتر مدیر عامل تشکیل شد یه تیم مسئول ساخت و ساز و تکمیل این پروزه شد و با بودجه ای که دادن بایستی تا پایان سال تموم میشد این پروژه .یه روز مادرم بهم زنگ زد بیا خونه ما کارت دارم . منم بعداظهر وقتی از شرکت تعطی
میخوام یه داستان کوتاه و کوچیک بنویسم،داستان این روزامون؛این روزاتون،داستان اسارت،زندان،درد،سردرگمی،داستان عروسکو خیمه و شبای پر از دست سیاه!صدای سوت و تشویق نخراشیده خیل سیاه و سفید کوچک ها و بزرگ ها،چنان شلاق نامرعی مخمل سرخ فام صفحه را پاره کرد.عروسک های خیمه شب بازی،داستان غم بار خود را با رقصی تلخ شروع کردند
قسمت اول: حضرت_نرجس_خاتون از نوادگان حضرت شمعون(ع) وصیّ حضرت مسیح(ع) است و از فرزندان پادشاه_روم است و داستان زندگی و ازدواج ایشان هم یک داستان بسیار زیبا و جذاب است در ضمن، سندهایی که برای این داستان وجود دارد، خیلی بیشتر از سند بسیاری از داستان‌هایی است که الان خیلی از مردم دارند با اعتقاد به آنها زندگی می‌کنن . اصل داستان از این قرار است که شخصی به نام «محمد بن بحر الشیبانی» نقل می‌کند داستان از این قرار بود که او مدت‌ها خدمت امام هادی(ع) م
خسته ام ازززززز انتخابمامروز صبح که داشتم با مامانم میرفتم بیرون فریده خواهرنامزدم پیام داد وگفت که وااااای عروس چاق بعد منم گفتم سرویس طلاهاشو ببین چقدر طلا داره دیدم رفت رو آنتن سخنرانی که من واسه عروسیم سرویس بدل انداختم مهدی واسم فقط حلقه و یه جفت گوشواره سر عقدی وچون میدونستم نداشت سخت نکرفتم توهم پولاتو حمع کن واسه خودت طلا بخر من طلاهامو خودم م و از این حرفا چندوقت پیش هم گفت داداشم هدفش ماه عسل جشن عروسی نمیگیره حالا
داستان و داستان نویسی از قدیم در تمام جهان رواج داشته و به سال ها قبل بر می گردد. شاید اولین داستان ها، خاطراتی بوده اند که مردم میان خودشان رد بدل می کردند. ولی چیزی که ما حالا به عنوان داستان می شماریم، در واقع خلق یک دنیای خیالی در دنیای واقعی است. اغلب همه ما دست به نوشتن زده ایم. هر چند که داستان خوبی نشده باشد و .
 داستانستان

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

در گذر از مارپیچ زندگی.... هر چی که بخوای بوی تنهایی واردات و فروش سگ چاوچاو اصیل شعر تی تی دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد. پایگاه اطلاع رسانی سپهر زارع مهارت هایی که در مدرسه آموختیم