نتایج جستجو برای عبارت :

داستان سصکی با مامانم

با توجه به اینکه اینجا خلوت ترین مکان عمومی دنیاست و در نتیجه مکان مناسبی جهت اعتراف کردناومدم یه اعتراف کنم و برم:با مامانم قهرم، چند روزه،حالا مامانم نگرانمه، همش میخواد باهام حرف بزنه و بهم اس‌ام‌اس میده، ولی من چیزی نمیگم و جواب سر بالا می‌دهمعذاب وجدان دارم ولی همینی که هست
این روزا مامانم حالش خوب نیست، غذا نمیخوره اصلا، نگرانه، فشار زیاده روشه، نمیخنده زیاد و تو صورتش پر از دلشوره‌ست، خوابش تنظیم نیست اصلا، قرص آرامبخش میخوره، غذا درست نمیکنه. و من این روزا دارم بیشتر میفهمم که همه‌ی دنیا به فدای یه تار موهای مامانم، خونه تهش هر چی که بشه مهم نیست اگه مامانم یه روز دیگه بخواد اذیت بشهمن نمیدونم حرفم تو سیستم خدا جایی داره یا نه، اگه جایی داره از ته دل دعا میکنم قضیه خونه به خوبی و خوشی تموم بشه و همونی بشه که
ولی مادر شدن واس همینه که خیلی فرق داره. دیشب که برگشتیم تو خونه هم گریه کردم ولی مامانم یه حال دیگه ای داشته، میگه دیشب هی از خواب بیدار میشدم میگفتم مادرش چه جوری طاقت میاره.+ اولین باری که زایمانو از نزدیک دیدم تو دوران استاژری بود، اومدم خونه کلی جلو مامانم گریه کردم و ازش طلب بخشش کردم.
مصاحبه موسیقی ما با ماکانو گذاشتم دارم نگاه میکنمتا رهامیرو نشون داده مامانم میگه اینا ببین خودشم زرد پوشیدهمن: اره زُرده!مامانم:چی؟!من: رهام که زرد میپوشه میگیم زُرده ^^حالا فک میکنین چرا مامانم به زرد پوشیدن رهام توجه کرد!!!چون وقتی خواستم هودی سفارش بدم میگفت زرد بگیر:/منم گفتم لوگوی رهام رو زرد خوب نمیشه یه سوئیشرت زرد همون رنگیم دارمینی کلا مامان و بابام با مشکی مخالفن:/اصن من ارزو به دلم مونده غیر از مجلس عزا لباس مشکی بپوشموالا این مشک
به پدر گفتم یه مردی وایستاده اون بیرون داره گریه می‌کنه.اومد نگاه کرد.رفت به مامانم گفت.مامانم اومد نگاه کرد.پدر گفت:یه مردی وایستاده و داره گریه می‌کنه.مامانم گفت:آره،یه مردی وایستاده و داره گریه می‌کنه.همسایه‌ها جمع شدند.و مردی رو دیدن که وایستاده و داره گریه می‌کنه.پلیس‌ها اومدن.اورژانس اومد.آتش‌نشانی اومد.چند‌تا کلاغ اومدن نشستن روی در خانه‌ی ما.مورچه‌ها جمع شدند.آب جوب برعکس جاری شدند.رودخونه‌ها برگشتند.دریا ایستاد و قطره قطره
یه پسره (دیگه به 38ساله نمیشه گفت پسر باید بگم یه آقا) اومده تحصیلاتش زیر دیپلم و  ایزوگام کاره!من با این مشخصات که به من می دن دوست ندارم ببینمشون چون حس می کنم از نظر فکری و اعتقادی به هم شبیه نیستیم و تفاهم به قول معروف نداریم اما مامانم اصرار داشت بیا ببینخلاصه من نرفتم مامانم تنهایی رفت و دیده بود(مادر پسرا می تونن تنهایی بیان دختر رو ببینن ولی مادر دختر حق نداره)گفت پسره خوبی بودامااز مدل صحبت کردنش زیاد خوشم نیومد(هر چند اینو به مامانم
داشتم اناتومی میخوندم ک خوابم برد، تو خواب دیدم سیاه سوخته مهربون شده ، ناهار دعوتم کرد بریم بیرون. خیلییییی خواب قشنگی بود ک وسطش با داد و هوار بابام بیدار شدم:|مامانم صب قبل اینکه بره سرکار گوشت تو زودپز گذاشته بود واسه این یک ماه خوابگام غذا بپزه ، ب ما هم نگفته بود زیر زودپزو خاموش کنیم، زنگ زده بود ب بابام ک زیرزودپزو خاموش کردین یا غذا سوخت؟از اونور مامانم غر میزد ک مگه گیجید شما دوتا؟ از اینور بابام داد میزد ب من چه؟ مگه به من سپرده بود
تقدیم به تمام دختر بچه های فارسی زبان دنیا
مامانم میخواد منو ببره به مهمونی
ما داریم امشب میریم خونه عمه جونی
ی لباس گل گلی مامانم کرده تنم
ی گل کاغذیم ز.هیراد دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
آخر هفته که خونه بودم سر چیزی که مامانم همش بهم عذاب وجدان میداد قهر کردم رفتم خونه پدربزرگم .اونجا گریه‌ام گرفت و حسابی در سکوت اشک ریختم.با مادربزرگم و پدربزرگم حرف زدم و اصلا برام عجیب بود که مادر یزرگم اینقدر هم دل باهام نشسته و گوش میده.تهشم رفتم خونمون و مامانم کلی بغلم کرد و معذرت خواست. دیشب بهم زنگ زد گفت ،میترسم نگرانم. گفتم چرا ؟ گفت بابات نخواد تو رو ببره پیش خودش؟ گفتم نه چرا باید ببره؟گفت اون شب که رفته بودی خونه مامان جون و آقا
توی این چند روز اخیر خیلی دلم گرفته بود دلم بدجوری هواتو کرده بود دیشب به مامانم گفتم یه زنگ بزنه احوال پرسی کنه، امروز که از سرکار برگشتم بهم گفت که زنگ زده و نزدیکای نیم ساعت با مامانت صحبت کرده وقتی اینو گفت انگار یه بار سنگین از رو دلم برداشتن، کلا روحیم عوض شد واقعا نمیدونم اینکه اونا باهم حرف زدن چرا اینقدر روی من اثر مثبت گذاشته!! به مامانم گفتم شما که اینقدر باهم حرف دارین خب هر روز زنگ بزن 
امیدوارم حال و احوالت خوب باشه و درس خو
سلاااامممممممآقا ????????????????آقاااااا????????????????????????بگین امروز از مامانم چیا شنیدم ????????????مامان من  از موقعی که بازنشسته شده هر روز صبحا میره پارک ورزش میکنه . بعد کلی دوست ورزشی داره چون گروهشون ۴۰۰ نفره ????بعد . یه روز منو نیش تو پارک بودیم بعد مامانمو دوستش رو دیدیم و اینا بعد من به دوست مامانم گفتم خیلی خوشحال شدم از دیدنتونو خیلی دوست داشتم ببینمتونو . از اینجور حرفا ‌. خدایی نسبت به حالت عادی بیشتر باهاش گرم گرفتم . چون هم مامانم خیل
دانلود سورس ربات سصکي بات
دلم برای خونه ی خودم تنگ شده. چند روزه همش خونه مامان هستم. دیروز رفتم زیپ کاپشنی خریدم، اومدم خونه مامانم و جلوی چادر عربی مامان رو زیپ دوختم که راحت تر باشه و اتو زدم براش. چند تا کار خیاطی خرده کاریه دیگه هم بود که انجام دادم، بعدشم چمدون مامان و بابا رو بستم و از زیر قرآن ردشون کردم. این چندمین سفری هست که با هم میرن کربلا. منم که طبق معمول لیاقت زیارت حرم امام حسین رو نداشتم و جا موندم. دیشب مجتبی اومد خونه مامانم و باهم غذا خوردیم. بعد غذا ر
یکی از شادی اورترین لحظه های زندگی وقتی هست*0* که امتحانی که ازش متنفری لغو میشه و تو خونه میمونی >0< و بازهم تعطیل شدم از شر ملک محمدی رانده شده وقتی هم فهمیدم دیگه خوابم نبرد و رفتم با ps2 خدا بیامرز بازی کردم *00* یه عالمه هم توی توکیو گشتم ='> با اهنگ اصلی انیمه بینوایان هم با ستایش گریه کردیم * هیی گفتم اسم اوانلین چقدر اشنا بود توی کوزت بود * * جواب امتحان ریاضی وی امده است . وی قشنگ تر زده است * :/و هم اکنون وسط سال خوابیدم :| از دست پارسای بیشعور
همین الان می‌خوامیه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود کهد
همین الان می‌خوامیه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود کهد
پریروز نزدیکای ظهر چشامو باز کردم دیدم پدرم لباس کوه نوردی پوشیده و مادرمم کنار من دراز کشیده و داره جوراب پشمی میبافه (یکی از گرم ترین و لذت بخش ترین صحنه های دنیا برا من).مادرم از پدرم پرسید کجا میری؟ گفت دارم میرم کوه. مامانمم گفت منم باهات میام. خلاصه دوتایی رفتن کوه. اونجا برگشتنی با هم حرف زدنی، مامانم به پدرم گفته که دختر خواهرت (که میشه دختر عمه من) چی به دختر تو گفته (که من باشم). پدرم به نقل از مادرم آتیش گرفته و همون جا گفته سوار ماشی
اره عزیزم بابا میخاس برات ب مناسبت روز پرستار پول بفرسته و هدیت باشه  _نمیخاد بابا بگو نمیخاد مرسی  (با یه لحن الکی )+خب میگه نمیخاد خطاب ب بابام (پشت تلفنن  )_داد زدم پ چته مامان اماده ای بگی نمیخاد و میخندم +مامانم پوکید از خنده از دستشون!
چرا اینجا عین شهر ارواح شده؟????چرا همگی سکوت اختیار کردین????میدونید اگر یه مرغ بخوره به نرده چیمیگه؟????  +میگه قدینگ????????????به نمک خودتون بخندید لاناتیا???? (مثلا منم شاخمو اینا????)من ازون لحظه که قاطی کردم جلو مامانم به قرص گفتم قارص دیگه اون آدم سابق نمیشم???????? +پ.ن: تصمیم گرفتم به آهنگای وبای همه شانس شنیده شدن بدم :)
دیشب رفتم عروسیو تا جایی میشد خوشگل کردمعاقا مامانم از دماغ و دهنم در آورد بس که از صبح گفت چشات که هنو سیاهه هر چی هم میشورم مگه میرهحالا ی بار تو عمرم خط چش کشیدمای جور شده که بابام میگه عب نداره مامانم میگه غلط کردی رفتی آرایشگاهاین آرایشگرم گیر آورده بود منو هاقرار بود رژ و خط چشم بکشهدیگه کلا هر چی دم دستش بود زد به صورتم!البته خوبه صورتم مصنوعی نشده بود وگرنه مجبورش میکردم همونجا پاک کنه صورتموخلاصه که میگفتن از خواهر داماد ( رفیقم ) هم
منم بخوام بیخیال کنکور مجدد بشم،خانوادم نمیذارن.امشب دیگه بدجوری بحثم شد با مامانم،از اتاقم که رفت بیرون،نشستم زار زار گریه کردم.دلم سوخت هم برای خودم،هم برای خانوادم. برای خانوادم،چون فرزند ارشدم،چون الگوی برادر کوچیکترم هستم،چون هزارویک بار و مسئولیت رو دوش منه،چون باید پاسخگویی 22سال زحمت های اونهاباشم،چون توسالهای اخیر اونجوری نبودم که میخواستم و میخواستن.و خودم چون بدجوری گند زدم و حالا که خودمو بخشیدم،عذاب وجدان خانوادم منو رها
دیروز خیلی خوب بودم عصری از خواب پاشدم بابا رفته بود خرید کنه روغن و تخم مرغ خریده بود بعد میگه :کمرم مامان گفت :چی شده؟گفت :یه روغن خریدم ۴۷ تومن چه خبره????????من غش کردم از خنده ????بعد مامانم به بابا گفت  برو یکم شیرینی بخر(اصلنم فک نکنین مامانم قند داره و یکسره شیرینی جات میخوره)بابا میگه بسه خجالت بکش پولای من عوض شکم بچه ها میره تو شکم تو روز به روز چاق میشی بچه هامم مث قحطی زده ها منظورش به منه که پوست و استخونم????مامان پوکر شد منم از خنده پوک
دیروز قرار بود از دیجی کالا واسمون یه چیزی بیارن ولی پولشو قرار بود دم در بدیم و ما رفته بودیم مسافرت و تو راه برگشت بودیم که یهو زنگ زدن به گوشیم و گفتن دم دریم ما مونده بودیم چیکار کنیم که یهو مامانم گفت زنگ بزن شروین ببین میتونه پول و کارت به کارت کنه واسه طرف واااای استرس گرفته بودم که زنگ بزنم و شروین جواب نده ولی زنگ زدم و جواب داد انگار دنیا رو بهم داده بود بهش گفتم و گفت آره عزیزم چرا که نه و در عرض ۲ دقیقه کارت به کارت کرد واسه طرف مامان
دیشب روضه های خونه مامانم تموم شد خداروشکر، غذا زیاد مونده بود که منو مامان برای فامیلا توی ظرف جا کردیم و دادیم بهشون.هفته پیش مجتبی سرما خورده بود، هر چی بهم گفت نزدیک من نشو، به حرفش گوش ندادم و در نتیجه منم سرما خوردم. امروز که اومدم خونه ی مامانم، آبگوشت بار گذاشتم با مخلفات شلغم و میوه به که بخورم و بهتر بشم ایشالا :) با شوهر خواهرم از بچگی بزرگ شدیم و همبازی بودیم، به همین دلیل باهاش راحت بودم نه اینکه حجابم رعایت نباشه یا بگو بخند نابج
دیشب یاد قصه ای که مامانم در بچگی قبل از خواب برام تعریف می کرد افتاد.من: می خوای برات قصه بگمتو: آره. تابحال هیشکی به من قصه قبل از خواب نگفتهمن: یکی بود یکی نبود، یه دختر بود به اسم ماه پیشونی .تو: صدای آروم نفس کشیدن و .شنیدن صدای آروم نفس کشیدن ها رو دوس دارمخدایا، خانواده ام و تو رو سلامت نگه داره
                              بنام آنكه هستی شیدای اوستچند روز پیش اولین سال داییم بود رفته بودیم و نشسته بودیم من بعد از ازدواجم زیاد با این خاندان مادری رفت و آمد نكردم باهام دشمنی می كردند بسیار پفیوزند. زیاد قهوه ای شون كردم باهام چند تا در میون سرسنگینند هنوز براشون خیلی دارم. بماند.نشسته بودیم یكی از فامیل با توجه به حافظه ی قوی من كه دستشون اومده بهم گفت آبتین جان یادته اون موقع ها اتاق مامانتو چقدر توش درس می خوند؟ یه ذره بهش نگاه كردم
راستش چند وقت بود سیاه سوخته از دست من فراری بود و راجع ب تشکل باهام حرف نمیزد و من نفر اخری بودم ک در جریان کارای تشکل قرار میگرفتم. خب خیلی ناراحت شدم از این انرمال بازیاش. اومدم خونه واس مامانم تعریف کردم، مامانم گفت خودت باهاش صحبت کن تا سوتفاهما رفع بشن. منم زنگ زدم بهش گفتم اقای فلانی یه سری سوتفاهما پیش اومده ک فکر کردم بهتره باهم صحبت کنیم تموم شه بره ک روابط کاری ما تحت الشعاع قرار نگیره. صحبت کردیم گفت من از اولش ب شما حسی نداشتم و هرک
از هر چی رنگ قهوه ای بود، بدش می اومد؛ تو خونه اش، تو لباس و کفشاش، یه رنگ قهوه ای نمی شد پیدا کنی! دلیلشو که پرسیدم، گفت: کوچیک که بودم، مامانم، به سپیده، خواهربزرگه، لباس و کفش سفید و برا من، لباس و کفش قهوه ای خریده بود.
Comparative Education
۱۰:۳۰ صبح کلاس دارمتو این هفته دومین باره بحث شدمامان‌م اینا اینجا بودنخوش نگذشتتلخ بودمکیک کدو حلوایی درست کردم که نظرهای متفاوتی راجع‌بش بودفردا بعد از ظهر نفیسه میاد پیشم و از الان درگیرم شام چی بذارم من ؟!فضام گریه‌سشاید دارم افسردگی بارداری میگیرم!!کمرم در حد بوندسلیگا درد میکنه و امون ندارمدلم تنهایی یک نفره دور از همه میخوادخدای مهربونمبغل‌تو میخوام❤دلم واسه مامانم تنگهشب خوش
دختره داییِ چارمم بیمارستان بستری شده.آنفولانزا گرفته! همون دختر دایی تفالههِ که یه مدت ازش بدم میومد.البته هنوزم تفاله هست ولی من دیگه ازش بدم نمیاد.دختر خوبیهبچه پاهاش حس نداشته با ویلچر بردنش  مامانم چقد گریه کرد واسش عمیقا ناراحت شدم،همسن خودمه تقریبا و یه کوه خاطره داریم که بیان جلوی چشمم =(
پریشب یکی از پسرای محلمون که ۲۱ سالش بود خودکشی کرد و الانم مامانم اومد خبر خودکشی یکی دیگه رو داد که اینم ۳۲ سالش بود و کوچه بالایی ما بودن :"((((پنجمین خبر خودکشی بود که تو سه چهار ماه اخیر شنیدم سه نفر قبلی هم ۲۰-۱۹ ساله بودن تو فکرم چی گذشته بهشون و چیکار کردن باهاشون که اینطوری خواستن تمومش کنن قوی بودن و ضعیف بودن و اینارو ول کن؛ خیلی حواسمون نیست به هم که میذاریم به این نقطه برسن اطرافیانمون هی روزگار . :(
امروز مامانم خونه نبود و طبیعتن ناهارم نداشتیم، بعد دیدم خودم كه باسن غذا درست كردن ندارم بذار زنگ بزنم سفارش بدم. زنگ زدم و یارو گفت سیستم مشكل پیدا كرده یه ربع دیگه زنگ بزن. یه ربع كه گذشت یكم فكر كردم دیدم اصلن حوصله ندارم تا پایین برم غذا رو تحویل بگیرم در نتیجه دیگه زنگ نزدم و تا الآن كه ساعت پنجه ناهار نخوردم و گشنه دارم میرم سر كلاس ^_^ مهاجرتم می‌خوام بكنم تازه :)))
جمعه مرداد، صبح ساعت پنج حرکت کردیم به سمت مشهد منو یار و مامانم ایناگوشی یار گم شد بین راهشب جمعه ساعت ده رسیدیم مشهد ساعت دو تو کمپ خابیدیم صبح شنبه رفتیم زیارت، یکشنبه مراسم دعا عرفه رفتیم شبشم رفتیم پارکدوشنبه حرکت کردیم
میخوام یه قضیه ای رو براتون تعریف کنموقتی قضیه محمد و برا مامانم گفتم با کمال نا باوری خیلی کول برخورد کرد و برعکس موقع های دیگه نرید بهم:)اما حالا هر موقع صحبت خواستگار میشه هی میگه پ چرا اون پسره که اشنامون بود و تولیدی و خونه و کار و ماشین و اخلاق خوب و قیافه خوب و شخصبت خوب و اینا داشت و قبول نکردی؟!و من خیلی راحت تو چشماش زل میزنم میگم حالم ازش بهم میخورد:)اونم دیگه صحبتشو نمیکنه^_^
مگه مامان بابا نباید کسایی باشن که زنگ میزنی م میپرسی؟ اگه به م مامانم بود الان یه پزشک ناراحت بودم اگه به م بابام بود الان یه معلم ناراحت بودم ولی الان یه مهندس ناراحت دارم میشم چون حس میکنم اونقدی که نیازه و بقیه دارن من نمیدونم دارم چیکار میکنم و تقصیر خودم نیس تقصیر مامان بابامه. طفلکیا. خودشونم نمیدونم از کجا باید میدونستن. گناهی نکردن اونجا به دنیا اومدن. ولی کاش با هم ازدواج نمیکردن.حتی اصا میخوام اختلال مرزی بودنمم بنداز
راستش من از بچگی عادت به برداشتن وسایل دیگران داشتم و فقط از روی عادت بود،مادرم هروقت متوجه می شد میبرد و اون وسیله رو برمیگردند و کم کم این اخلاق پررنگ تر شد،من هر بار وسیله ای رو برمیداشتم مامانم میبرد پس میداد، که بالاخره تو فامیل و اشنا لقب و دست کج بهم نسبت دادن ،مثلا می اومد به گوشمون میرسید که میگفتن فلانی دخترش ه،بابام وقتی میفهمید کتکم میزد،مامانم خیلی باهام حرف زد،خودم تلاش کردم ولی نتونستم این عادت بد رو ترک کنم،تا پارسال
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
اهنگ,فیلم,سریال,خبر آنلاین دانلود با لینک مستقیم فیلم اچ دی::VideoHd:: نماینده انحصاری شرکت جفران ایتالیا دانلود فیلم ,دانلود سریال ,رز دانلود سلامت زنان دانلود فیلم جذاب تدریس خصوصی ریاضی هفتم