نتایج جستجو برای عبارت :

داستانهاي دين مامانم

با توجه به اینکه اینجا خلوت ترین مکان عمومی دنیاست و در نتیجه مکان مناسبی جهت اعتراف کردناومدم یه اعتراف کنم و برم:با مامانم قهرم، چند روزه،حالا مامانم نگرانمه، همش میخواد باهام حرف بزنه و بهم اس‌ام‌اس میده، ولی من چیزی نمیگم و جواب سر بالا می‌دهمعذاب وجدان دارم ولی همینی که هست
داستانهای کوتاه


 

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است.

 

دربان بهشت به مرد گفت: «برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید،
کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده‌اید، بگویید تا من به شما امتیاز
بدهم.»

 
پایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
این روزا مامانم حالش خوب نیست، غذا نمیخوره اصلا، نگرانه، فشار زیاده روشه، نمیخنده زیاد و تو صورتش پر از دلشوره‌ست، خوابش تنظیم نیست اصلا، قرص آرامبخش میخوره، غذا درست نمیکنه. و من این روزا دارم بیشتر میفهمم که همه‌ی دنیا به فدای یه تار موهای مامانم، خونه تهش هر چی که بشه مهم نیست اگه مامانم یه روز دیگه بخواد اذیت بشهمن نمیدونم حرفم تو سیستم خدا جایی داره یا نه، اگه جایی داره از ته دل دعا میکنم قضیه خونه به خوبی و خوشی تموم بشه و همونی بشه که
ولی مادر شدن واس همینه که خیلی فرق داره. دیشب که برگشتیم تو خونه هم گریه کردم ولی مامانم یه حال دیگه ای داشته، میگه دیشب هی از خواب بیدار میشدم میگفتم مادرش چه جوری طاقت میاره.+ اولین باری که زایمانو از نزدیک دیدم تو دوران استاژری بود، اومدم خونه کلی جلو مامانم گریه کردم و ازش طلب بخشش کردم.
داستانهای کوتاه

 
مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود.
پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند،تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردندپایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
داستانهای آموزنده


 

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت. ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد، ﺷﯿﺮ را می‌خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت.
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ. ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ.
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩپایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
داستانهای کوتاه

 
ژمانی که نصرت‌الدوله وزیر بود، لایحه‌ای
تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و
وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها
شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله
خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن ، او را می‌گیرندپایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
مصاحبه موسیقی ما با ماکانو گذاشتم دارم نگاه میکنمتا رهامیرو نشون داده مامانم میگه اینا ببین خودشم زرد پوشیدهمن: اره زُرده!مامانم:چی؟!من: رهام که زرد میپوشه میگیم زُرده ^^حالا فک میکنین چرا مامانم به زرد پوشیدن رهام توجه کرد!!!چون وقتی خواستم هودی سفارش بدم میگفت زرد بگیر:/منم گفتم لوگوی رهام رو زرد خوب نمیشه یه سوئیشرت زرد همون رنگیم دارمینی کلا مامان و بابام با مشکی مخالفن:/اصن من ارزو به دلم مونده غیر از مجلس عزا لباس مشکی بپوشموالا این مشک
به پدر گفتم یه مردی وایستاده اون بیرون داره گریه می‌کنه.اومد نگاه کرد.رفت به مامانم گفت.مامانم اومد نگاه کرد.پدر گفت:یه مردی وایستاده و داره گریه می‌کنه.مامانم گفت:آره،یه مردی وایستاده و داره گریه می‌کنه.همسایه‌ها جمع شدند.و مردی رو دیدن که وایستاده و داره گریه می‌کنه.پلیس‌ها اومدن.اورژانس اومد.آتش‌نشانی اومد.چند‌تا کلاغ اومدن نشستن روی در خانه‌ی ما.مورچه‌ها جمع شدند.آب جوب برعکس جاری شدند.رودخونه‌ها برگشتند.دریا ایستاد و قطره قطره
داستانهای جالب

 

یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط می‌گوید:
روزی مرحوم مرشد چلویی معروف خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازارش گله کرد
و گفت: داداش! این چه وضعی است که ما گرفتار آن شدیم؟ دیر زمانی وضع ما
خیلی خوب بود روزی سه چهار دیگ چلو میفروختیم و مشتری‌ها فراوان بودند، اما
یک‌باره اوضاع زیر و رو شده مشتری‌ها یکی یکی پس رفتند، کارها از سکه
افتاده، و اکنون روزی یک دیگ هم مصرف نمی‌شود …؟
پایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
یه پسره (دیگه به 38ساله نمیشه گفت پسر باید بگم یه آقا) اومده تحصیلاتش زیر دیپلم و  ایزوگام کاره!من با این مشخصات که به من می دن دوست ندارم ببینمشون چون حس می کنم از نظر فکری و اعتقادی به هم شبیه نیستیم و تفاهم به قول معروف نداریم اما مامانم اصرار داشت بیا ببینخلاصه من نرفتم مامانم تنهایی رفت و دیده بود(مادر پسرا می تونن تنهایی بیان دختر رو ببینن ولی مادر دختر حق نداره)گفت پسره خوبی بودامااز مدل صحبت کردنش زیاد خوشم نیومد(هر چند اینو به مامانم
داشتم اناتومی میخوندم ک خوابم برد، تو خواب دیدم سیاه سوخته مهربون شده ، ناهار دعوتم کرد بریم بیرون. خیلییییی خواب قشنگی بود ک وسطش با داد و هوار بابام بیدار شدم:|مامانم صب قبل اینکه بره سرکار گوشت تو زودپز گذاشته بود واسه این یک ماه خوابگام غذا بپزه ، ب ما هم نگفته بود زیر زودپزو خاموش کنیم، زنگ زده بود ب بابام ک زیرزودپزو خاموش کردین یا غذا سوخت؟از اونور مامانم غر میزد ک مگه گیجید شما دوتا؟ از اینور بابام داد میزد ب من چه؟ مگه به من سپرده بود
تقدیم به تمام دختر بچه های فارسی زبان دنیا
مامانم میخواد منو ببره به مهمونی
ما داریم امشب میریم خونه عمه جونی
ی لباس گل گلی مامانم کرده تنم
ی گل کاغذیم ز.هیراد دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
آخر هفته که خونه بودم سر چیزی که مامانم همش بهم عذاب وجدان میداد قهر کردم رفتم خونه پدربزرگم .اونجا گریه‌ام گرفت و حسابی در سکوت اشک ریختم.با مادربزرگم و پدربزرگم حرف زدم و اصلا برام عجیب بود که مادر یزرگم اینقدر هم دل باهام نشسته و گوش میده.تهشم رفتم خونمون و مامانم کلی بغلم کرد و معذرت خواست. دیشب بهم زنگ زد گفت ،میترسم نگرانم. گفتم چرا ؟ گفت بابات نخواد تو رو ببره پیش خودش؟ گفتم نه چرا باید ببره؟گفت اون شب که رفته بودی خونه مامان جون و آقا
خنده بازار+داستانهای باور نکردنی+آرش میر +مرتضی رستمی+پریسا روشنی+حامد تهرانی علوی+کوروش معصومی+ابراهیم شفیعی+یزدان فتوحی+بهشاد مختاری+احمد ایراندوست+مح.هیراد دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
فیلم کوتاه داستانهای پند آموز دوبله شده توسط گروه سیگنال، به مدیریت دوبلاژ آقای علیرضا نیکوگر، تجربۀ دیگری برای من در گویندگی، خلاصه داستان: آرون پسر جوانی ا.آوا کلیپ بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
داستان «فرار از زندگی»


 

استاد گفت:….خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.مکالمات بین کودکان به این صورت بود:

 

-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.

 

-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.

 
پایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
توی این چند روز اخیر خیلی دلم گرفته بود دلم بدجوری هواتو کرده بود دیشب به مامانم گفتم یه زنگ بزنه احوال پرسی کنه، امروز که از سرکار برگشتم بهم گفت که زنگ زده و نزدیکای نیم ساعت با مامانت صحبت کرده وقتی اینو گفت انگار یه بار سنگین از رو دلم برداشتن، کلا روحیم عوض شد واقعا نمیدونم اینکه اونا باهم حرف زدن چرا اینقدر روی من اثر مثبت گذاشته!! به مامانم گفتم شما که اینقدر باهم حرف دارین خب هر روز زنگ بزن 
امیدوارم حال و احوالت خوب باشه و درس خو
ترازوی مرد فقیر

 
مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪپایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
داستان کوتاه


 

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمی گشت…
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر براتون چی موعظه کرد ؟پایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
سلاااامممممممآقا ????????????????آقاااااا????????????????????????بگین امروز از مامانم چیا شنیدم ????????????مامان من  از موقعی که بازنشسته شده هر روز صبحا میره پارک ورزش میکنه . بعد کلی دوست ورزشی داره چون گروهشون ۴۰۰ نفره ????بعد . یه روز منو نیش تو پارک بودیم بعد مامانمو دوستش رو دیدیم و اینا بعد من به دوست مامانم گفتم خیلی خوشحال شدم از دیدنتونو خیلی دوست داشتم ببینمتونو . از اینجور حرفا ‌. خدایی نسبت به حالت عادی بیشتر باهاش گرم گرفتم . چون هم مامانم خیل
داستانهای بحارالانوار را در واقع باید جزو خواندنی ترین و آموزنده ترین
بخش های کتاب ارزشمند و معتبر بحارالانوار علامه بزرگوار مجلسی (رحمة الله
تعالی علیه) قلمداد نمود. محتوای معنوی و علمی کتاب براستی تداعی گر معنای
عمیق نام آن دریاهای نور است.اکنون بر آنیم جلد نهم از داستانهای بحارالانوار را تقدیم طالبان تشنه معارف الهی و بخصوص اخلاق و زندگانی بزرگان عالم تشیع نماییم.

غدیریه | مبلغین غدیر
داستانهای بحارالانوار را در واقع باید جزو خواندنی ترین و آموزنده ترین
بخش های کتاب ارزشمند و معتبر بحارالانوار علامه بزرگوار مجلسی (رحمة الله
تعالی علیه) قلمداد نمود. محتوای معنوی و علمی کتاب براستی تداعی گر معنای
عمیق نام آن دریاهای نور است.اکنون بر آنیم جلد نهم از داستانهای بحارالانوار را تقدیم طالبان تشنه معارف الهی و بخصوص اخلاق و زندگانی بزرگان عالم تشیع نماییم.

غدیریه | غدیر دو راهی حق و باطل
داستان آموزنده اسکناس مچاله

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در
آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل
است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.
پایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم»

 
منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن
تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس
دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی
با بی حوصلگیپایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
داستامهای مثنوی معنوی

 

طاووسی در دشت پرهای خود را می‌كند و دور
می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را
می‌كنی؟ چگونه دلت می‌آید كه این لباس زیبا را بكنی و به میان خاك و گل
بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن می‌گذارند.
یا با آن باد بزن درست می‌كنند. چرا ناشكری می‌كنی؟
پایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
دلم برای خونه ی خودم تنگ شده. چند روزه همش خونه مامان هستم. دیروز رفتم زیپ کاپشنی خریدم، اومدم خونه مامانم و جلوی چادر عربی مامان رو زیپ دوختم که راحت تر باشه و اتو زدم براش. چند تا کار خیاطی خرده کاریه دیگه هم بود که انجام دادم، بعدشم چمدون مامان و بابا رو بستم و از زیر قرآن ردشون کردم. این چندمین سفری هست که با هم میرن کربلا. منم که طبق معمول لیاقت زیارت حرم امام حسین رو نداشتم و جا موندم. دیشب مجتبی اومد خونه مامانم و باهم غذا خوردیم. بعد غذا ر
مقاله داستانهای ادبی و تاریخی باخـــتر زمیــن
مقاله داستانهای ادبی و تاریخی باخـــتر زمیــن




دسته بندی
پژوهش
فرمت فایل
doc
حجم فایل
13 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل
20
بخشهایی از متن:
در روزگاران شاهنشاهی خانواده کیان در باخترزمین, مردان و پهلوانان نامداری سر بر آوردند و با دشمنان میهن ستیزه جویی کردند. نام این پهلوانان و قهرمانان در سنگر های داغ جنگ و لشکرکشیها ثبت تاریخ گردیده است و آیندگان به هر لحظه حساس جهان پهلوانی و دشمن ستیز
داستان های کوتاه

 
روستایی
فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد ده رفت
و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی
افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادرپایگاه سلامت دانش آموزی لارستان
یکی از شادی اورترین لحظه های زندگی وقتی هست*0* که امتحانی که ازش متنفری لغو میشه و تو خونه میمونی >0< و بازهم تعطیل شدم از شر ملک محمدی رانده شده وقتی هم فهمیدم دیگه خوابم نبرد و رفتم با ps2 خدا بیامرز بازی کردم *00* یه عالمه هم توی توکیو گشتم ='> با اهنگ اصلی انیمه بینوایان هم با ستایش گریه کردیم * هیی گفتم اسم اوانلین چقدر اشنا بود توی کوزت بود * * جواب امتحان ریاضی وی امده است . وی قشنگ تر زده است * :/و هم اکنون وسط سال خوابیدم :| از دست پارسای بیشعور
داستان آموزنده «قهوه زندگی»


 

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ
التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق
بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری
تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم
شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او
قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزندپایگاه
 
داستانهای کوتاه از زندگی امام محمد باقر (ع)
ارتباط دوستانه امام  با مردم
اوعبیده گوید: من همراه امام باقر علیه السلام بودم ، به هنگام سوار شدن به کجاوه اول من سوار مى شدم و سپس او. وقتى بر روى مرکب قرار مى گرفتیم حضرت به من سلام مى کرد و همانند مردى که رفیقش را به تازگى ندیده باشد احوالپرسى مى کرد و دست مى داد، و هنگام پیاده شدن پیش از من پیاده مى شد و وقتى از کجاوه پیاده مى شدیم سلام مى کرد مانند کسى که رفیقش را به تازگى ندیده باشد احو
 
داستانهای کوتاه از زندگی امام محمد باقر (ع)
ارتباط دوستانه امام  با مردم
اوعبیده گوید: من همراه امام باقر علیه السلام بودم ، به هنگام سوار شدن به کجاوه اول من سوار مى شدم و سپس او. وقتى بر روى مرکب قرار مى گرفتیم حضرت به من سلام مى کرد و همانند مردى که رفیقش را به تازگى ندیده باشد احوالپرسى مى کرد و دست مى داد، و هنگام پیاده شدن پیش از من پیاده مى شد و وقتى از کجاوه پیاده مى شدیم سلام مى کرد مانند کسى که رفیقش را به تازگى ندیده باشد احو
 
داستانهای کوتاه از زندگی امام محمد باقر (ع)
ارتباط دوستانه امام  با مردم
اوعبیده گوید: من همراه امام باقر علیه السلام بودم ، به هنگام سوار شدن به کجاوه اول من سوار مى شدم و سپس او. وقتى بر روى مرکب قرار مى گرفتیم حضرت به من سلام مى کرد و همانند مردى که رفیقش را به تازگى ندیده باشد احوالپرسى مى کرد و دست مى داد، و هنگام پیاده شدن پیش از من پیاده مى شد و وقتى از کجاوه پیاده مى شدیم سلام مى کرد مانند کسى که رفیقش را به تازگى ندیده باشد احو
 
داستانهای کوتاه از زندگی امام محمد باقر (ع)
ارتباط دوستانه امام  با مردم
اوعبیده گوید: من همراه امام باقر علیه السلام بودم ، به هنگام سوار شدن به کجاوه اول من سوار مى شدم و سپس او. وقتى بر روى مرکب قرار مى گرفتیم حضرت به من سلام مى کرد و همانند مردى که رفیقش را به تازگى ندیده باشد احوالپرسى مى کرد و دست مى داد، و هنگام پیاده شدن پیش از من پیاده مى شد و وقتى از کجاوه پیاده مى شدیم سلام مى کرد مانند کسى که رفیقش را به تازگى ندیده باشد احو
 
 
دانلود رایگان کتاب های مفید داستانی PDF
 
 
حسنی و یه بچه آهوی ناز
خرگوسهای فلوپسی
صورت پر ماجرا
قصه خرگوش
ماجرای احمد و ساعت
همه ناز و چها برادران
كسی به سرهنگ نامه نمی دهد مارکز
8داستان
حكایتهای آقای كوینر
داستانهای برگزیده
داستانهای كوتاه
داستانهای مینیمال
ده داستان كوتاه کافکا
مجموعه داستان
هری پاتر
پسر بچه كوچك
هری پاتر و كیمیاگر برج
هزارو یك شب  از 1 تا 39
an roye digar
ba tavalod maryam
farasoye zehnam
parvane shab eid
shoma chizi gom nakardin
اف
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
خرید و فروش سیگار الکتریکی سریال ها ی روز دنیا مجله فوتبالی نشریه پیک دانش ویتاسیب دستگاه تصفیه آب مرجع دانلود پروژه های آماده ادیوس افترافکت و پریمیر طرح لایه بازها